من عادت می کنم با درد تازه**جدايی شايد از من،من بسازه.

با خود گفتم اين آخرين بار است که قلم به دست می گيرم.
با خود گفتم اين آخرين بار است که از غم می نويسم.
با خود گفتم اين آخرين بار است که حرف از عشقی می زنم که بر باد رفت.
با خود گفتم اين آخرين بار است که تو را در تارک نوشته هايم می گذارم.
با خود گفتم اين آخرين بار است که از رنج و دلتنگيها می نويسم.
با خود گفتم اين آخرين بار است که موضوع چرک نويس هايم نامردی و بی معرفتی است.
با خود گفتم اين آخرين بار است که گلايه می کنم از آدمها.
با خود گفتم اين آخرين بار است که آدما می آيند،می خوانند،سر تکان می دهند و می گذرند.

مي روم،دارم می روم.پا در بيابانی ديگر،آخر جاده ای که از آن مسافری نگذرد،جاده نيست،
بيابان است.

ديگه چه فرقی می کنه،ديگه تموم شد. اين آخريش بود. بغض راه گلوم و بسته،اما کاری نمی شه کرد. همه چيز يه روز به آخرش می رسه.
اينم آخرين روز اين وبلاگ. می دونم که خستتون کردم با اين مهمل گوييهام،اما شما به بزرگی خودتون ببخشيد.

دوسستتان دارم بيش از ديروز.برام دعا کنيد.

تا خدا فاصله ای نیست از آنجا که تویی*** تا جنون فاصله ای نیست ار اینجا که منم.

  
نویسنده : neda ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢


سرابی بر دريا!

شتابی در قدمهای صبح روز دويده است
گریز است یا استقبال؟
در سفری که از علف به خار می رسد
در میانه ماندن گناه من نیست
من،در مرز بی رنگی و تاریکی،ایستاده ام
و هوای رنگ می کنم
باز گردم یا بروم؟
هر گامی،مرا،به دادگاه ((من)) خواهد برد.
دادگاه بی رحم ((من))،
کدام دست به این مرز پرتابم کرد؟
من که با،تی پای عشق
همه ی مرزها را شکسته بودم
آسان نیست
آسان نیست،نشستن و نگاه کردن
به خوابهای ویران شده
و انگشتانی که بیهوده خود را باور دارند
اکنون
سلام شب را،پاسخ چگونه باید داد؟
باید بروم
شتابی در بند بند استخوانم،دویده است
گریز یا استقبال؟
باید بروم
آیا دوباره باز خواهم گشت؟
جسم من،سرابی است بر دریا!

  
نویسنده : neda ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٢


غمت رسيد،برو!

غمت رسيد برو
تمام وحشتم اين بود
و تمام خواهشم از ماندنت
هميشه خيال مي کردم
حضور تو پناهگاه امنی است
که غمت را
بدان فراز،راهی نيست
اما،
همیشه می دانستم
وقتی که قضاوت بیاید
عشق می گریزد
به تو می گفتم
اگر غمت در بودنت بیاید
تو خوار خواهی شد
تو آن پناهگاهی که بر سرم آوار خواهی شد
اکنون غمت رسید،برو
تمام وحشتم این بود
و تمام خواهشم از ماندنت
غمت رسید
چه نازنین غمی
چه دلنشین غمی
و من چه بیهوده می ترسیدم

  
نویسنده : neda ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٢


گناه؟

اتاق تاريک بود،تنها روشنايی نور ماه بود که از پشت حصار شيشه و پرده به درون می تابيد.
و چرا يک نور دیگر هم بود،برق چشمان سیاهی که در آن ظلمت دل خواسته می درخشيد.
نگاهش کردم،نگاهش بی پروا بر روی اندامم می چرخيد و چنان آتشی بر جانم می زد که قادر به مهارش نبودم. به راحتی می شد خواهش های چشمان پر نيازش را حس کرد.و من نيز در اشتياق نگاهش می سوختم.
آنگاه که بازوانش چون ماری تنومند به دورم حلقه شد و لبهای هوس آلودش لبانم را به بازی گرفت.
آنگاه که موج گيسوان سياهم بر روی شانه هاي سخت و پر غرورش جاری شدند.
آنگاه که نسيم نفسهايش بر روی گونه ام می لغزيد.
آنگاه که در آن بستر گرم دل به تمنايش دادم.
آنگاه که در سراسر هستی ام جاری شد.
آنگاه که در صميميت بدنهامان به عشق رسيديم.
ای کاش در چشمانش شعله ور شدن آتش هوس و خاکستر شدن عشقمان را نديده بودم!
شاید،در آن خلوتگه خاموش،به اوج رسیدم و لذت را به تمامی تجربه کردم اما با یک نگاه دلم فرو ریخت،نگاهی که دیگر مرا نمی دید.نگاه یک غریبه.
هوس خوابیده بودو من دیگه جز بتی شکسته چیزی نبودم.
احساس گناه می کردم،یک گناه پر از لذت.
و چون این لذت دقیقه ای چند بیشتر طول نکشید احساس گناه و عذابم را بیشتر می کرد
از بو سه ای که بخشیده بودم ،پشیمان نبودم. که این لب را هنوز بوسه های نداده بسیار بود.
پریشان دلی بودم که مفت بخشیده بودم،دلی که او به نگاهی روبوده بود.و من نیز به سادگی از کنارش گذشته بودم با این خیال که دزد دل من،دزد قابلی است.زهی خیال باطل
که او دل را نه برای خود که برای فرار از من می خواست.او رفته است و من بی دل چون دیوانگان و رقاصان پای می کوبم،آن هم بر گور خویش.
نمی دانم گناه از من بود که دل سپردم و یا اویی که سر سپرد؟
منی که همه چیزم را به او واگذاردم،یا اویی که نگاهش را هم از من دریغ کرد؟
نمی دانم به جزای کدامین گناه مجازات شده بودم،کدامین گناه؟

  
نویسنده : neda ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٢


درد و نفرين بر سفر،اين گناه از دست او بود!

در ابتدای جاده ايستاده بود با چمدانی در دست و کلاهی که از اولين روزی که وارد شهر شده بود بر سر داشت.هيچ وقت روزی را که برایبار نخست پا در دنیای به آن بزرگی گذاشته بود را فراموش نمی کرد.اما باید برمی گشت به خاطر خودش،خاطراتش و از همه مهمتر عشقش.
روزهای زندگی در شهر با اینکه بسیار سخت بود،با اینکه او عادت به این همه شلوغی و جنجال نداشت اما آمده بود.آمده بود تا زندگی تازه ای را با چیزهای جدید تجربه کند.
نگاهش را به سمت شهر برگرداند،گویی آسمان بی انتها زیر پایش شناور بود.تمام خاطرات از پیش چشمانش گذشت وپرده ای از اشک هاشوری بر آن نقاشی پرنور کشید.
دیگر راهی برای بازگشتن و آغازی دوباره در جایی که تلخی ها را به یادش می آورد نبود.
آخر چگونه می توانست ب سادگی تمام بی وفاییها را فراموش کند.با اینکه بخشیده بودش، با اینکه از سر گناه روزگار هم گذشته بود اما طعم تلخ شکست چنان فشاری بر دل زخم دیده اش می آورد که جانش را به لبش می رساند.
همانجا نشست تا برای آخرین بار قصه ی زندگیش را مرور کند.
روز نخست،روزی که برای اولين بار از پشت شيشه ی شکسته ی پنجره چشمانش را برق نگاهی خيره کرده بود.
نگاهی که از همان روز اول آتشی عظيم در وجودش برافروخته بود.قبل ازاين يعنی قبل از آنکه به شهر بيايد هيچ کدام ار آدمهايی که ديده بود به نظرش اینچنين زيبا نبودند.
عاشقش شده بود از همان نگاه اول.بعد از آن زندگيش رنگی ديگر گرفته بود،گويی نيرويی عجيب او را برای پيشرفت ورشد به جلو می راند.
می خواستش با تمام وجود،پس بهش نزديک شد و ازش خواست،خواست که او را بپذيرد،با او باشد،اما...
آنقدر پافشاری کرد،آنقدر اصرار ورزيد و آنقدر التماس کرد تا اينکه توانست دل او را به دست آورد.
گويی دنيا را به او داده باشند.چه روزهای زيبايی بود وقتی با هم در شهر قدم می زدند،وقتی از عشق می گفتند و از آينده،از اينکه چه روزهای خوشی را با هم خواهند داشت.
اما روزگار چه بازی غريبی دارد....
او می خواست بسازد برای کسی که دوستش می داشت،دلش می خواست آنچه را که در توان داشت برای خوشبختی عزيزترين کسش به کار گيرد.
پس قصد سفر کرد،اينبار به شهری بزرگترو بعد از يک خداحافظی دردناک برای اولین بار بعد از آشنایی از هم جدا شدند،به هم قول دادند که به یاد هم باشند و تا ابد عاشق بمانند.
و رفت باچشمانی بارانی و دلی پر از دلتنگی.رفت برای آینده ای روشن.
و با این آرزو که بعد از این همه تلاش و زحمت با کسی که دوستش می داشت زندگی بی دغدغه ای را آغاز خواهد کرد،پس کار کرد و کار کرد.
روزی که می خواست برگردد دل در دلش نبود،تمام وجودش چشمی بود که می خواست عشقش را ببیند.
وقتی پا بر زمین شهرش گذاشت و دستان او را در دست گرفت فکر نمی کرد که به اين سردی باشد و نگاهی که خورشيدی سوزان بود حال به خاموشی گرائيده باشد.
به سختی باور می کرد با خود گفت شايد اشتباه احساس می کنم يا حتی اشتباه می بيند پس گذشت و با خيال عشق پر شور گذشته طعم خوشبختی را زير زبانش مزه مزه می کرد.

چشمانش را باز کرد ديد در کنار جاده نشسته است،باد سرد لرزشی را در درونش انداخته بود،دگمه های کتش را بست و زانوانش را در بغل گرفت،دوباره به شهر نگاهی کرد،چراغ ها يکی بعد از ديگری خاموش می شدند و شهر به تاريکی می گراييد.درست مثل چراغ های امیدش امیدش که کم کم خاموش شدند.
طعم گس خوشبختی هيچگاه به يادش نماند،چون ديگر آن دستها و آن نگاه از آن او نبود،چون آن روزهای شيرين ديگر هيچگاه برايش تکرار نمی شد،چون او رفته بود،بدون بر جا گذاشتن نشانه ای،بدون هیچ حرفی،به خاطر چه نمی دانست.
التماسش کرده بود،به پايش افتاده بود که تنهايش نگذارد،که اميدش را نا اميد نکند.اما انگار او نمی شنید.دیگر نمی دید کسی را که روزی برایش همه چیز بود به سادگی گذشته بود از تمام با هم بودها،عشق ها و آرزوها.
دیگر هیچ کاری از دستش بر نمی آمد.دیگر کار ازکار گذشته بود این فاصله عشقش را ازش گرفته بود.
پس دیگر ماندن فایده نداشت باید می رفت ، باید اینقدر دور می شد تا همه چیز و همه کس را فراموش کند. از جایش بلند شد.سوز سرد زمستان تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. برای بار آخر نگاهی به شهر کرد ،شهری که دیگر خاموش خاموش بود ،درست مثل قبرستانی که گویی روحها یش هم مرده بودند.
برگشت و به راه افتاد،تصمیم گرفته بود آنقدر برود تا به انتهای جاده برسد،جاده ای که انتهایی نداشت.
چمدانش را برداشت،نگاهی دوباره به کلاهش آن یادگار آخرین کرد و آن را به طرف آن دریای خاموش پرتاب کردو
فریاد زد:بدرود ای کسی که من برایت می مردم و تو زندگانی من بودی
و چه حیف که این زندگانی به باد فاصله ای ویران شد....

  
نویسنده : neda ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢


باد مارا خواهد برد.!

صبح ديگری آمده بود،صبحی با شب خود به هر جهت در گذر.
آيا اين روز هم تمام خواهد شد ؟ چه دير ،چه پايدار می نمايد،چه ايستا.
به زمانه ی غدار اعتماد پايدار ي هم عبث است.
به گذشت زمان باید دل داد به این نیز بگذرد.
چشمانش به رو به رو دوخته شده بود و گامهایش بی آنکه بدانند به کجا پیش می رفتند.
با آنکه چشمانش باز بود اما از دنیای دور و برش هیچ چیز را نمی دید. گویی در دالانی تاریک و بی روزن گام بر می دارد.
احسا س سرما می کرد و یک لرزش خفیف در اندامش.
آنچه در احساس در شادی و غم در دیدار از قبرستان بر آدمی مستولی می شود!
از کیفش سیگاری در آورد و روشن کرد،قطرات باران را باد با شدت بر گونه هایش می نشاند.
و او را غرق لذت می کرد.پکی به سیگار زد و دودش را که بیرون می داد گویی تمام غمها یش را از تن خارج می کرد.
غرق در اندیشه هایش فقط می رفت.
چرا او را می خواست و نمی خواست؟چرا به دستی پیش می کشید و به پایی پس می زد؟
چرا وقتی می آمد از او بیزار بود و حالا که رفته بود میل او را داشت؟
چندین حس در یک حس بود؟چندین من در یک من؟
خدا می داند!
من اول او بود ، همو که می گفت،همو که نشان می داد، تورا دوست دارم عشق من.
من دوم،همان بود که خودش می دانست،از تو متنفرم غریبه.
و من سوم که خود هم نمی دانست،ترا دوست دارم هر که می خواهی باش، دلم پیش توست.
آدمها یکی پس از دیگری از کنارش می گذشتند،با نگاهی تحقیر آمیزمگر دختر هم سیگار می کشد؟ چه بی حیا، اما او نه می دید ،نه می شنید، حتی نمی دانست این چندمین سیگار است که کشیده است.
روی نیمکتی نشست،و کسی در کنارش،از او چیزی پرسید،خنده ای مسخره و بی موقع،خنده ای بی دلیل،وقتی به حرف دیگران گوش نکنی اما چنین وانمودکنی،جای عکس العمل ها را گم می کنی. این است که خنده و اخم جای هم می آید.از همه بیشتر ،بهت،سنگینی گوش
(می شنوی،نمی شنوی) بعد به خود می آیی و معذرت می خواهی. اما هیچ چیز فرق نمی کند. ت. باز خودت را لو داده ای.
باز در افکارش غوطه ور می شود اما این بار به اویی که رفت فکر نمی کند . به گذشته به کودکیش اون زمان که تا دلش می گرفت سر بر متکایش می گذاشت و زار زار می گریست.
کسی خرده نمی گرفت،کسی نمی گفت که بزرگ شده است و گریه کردن کار آدم بزرگ ها نیست.می گفتند:دلش کوچک است،گنجایش غم را ندارد، انگشتانه ی وجودش به قطره ای غم لبریز می شود و سر می رود، دلش آب انباری نیست که یک جویبار غم بر آن خالی شود و لبریز نشود.دلش شیشه ایست، به تلنگری،به سنگی که از دست یک بچه ی بازیگوش در برود بار شیشه ی دلش می شکند.
اما او حالا بزرگ بود ،دیگر دلش انگشتانه ی کوچکی نبود حالا دلی به اندازه ی یک آب انبار داشت که جو یبار غم که هیچ دریای غمم اگر درش سر ازیر می شد،لبریز نمی شد.
ولی نمی دانست که چرا این دل دریایی بد جوری هوای گریه کرده است،ذ پس دل به هوای دل داد و زار زار گریست .
اشک چشمانش با بارانی که به صورتش می خورد یکی می شد و در یک دگردیسی ناممکن محو می شد.
به یاد عروسک حرف بزنش افتاد که چقدر دوستش داشت برایش یک مادر تمام عیار بود اما او لحظه ای را دوست داشت که سینه اش را در دهانش می گذاشت تا به او شیر دهد،یک حس عاطفی شدید، گویی بهشت را زیر پایش گذاشته بودند.اما حال حتی معنی کلمه ی مادر را نیز به یاد نداشت چه برسه به اینکه ب خواهد مادری کند.
دل است دیگر حتی به یاد آرزو های خوش و امیدهای دور و دروغ بیدار می شود و شاد می شود
آنو قت است که کار از دست می رود و آدمی گویی به یکباره بر می خیزد اما چه حیف که این روشنایی با بر هم گذاشتن پلکها به ظلمت می نشیند.
به خودش آمد،باید می رفت.ساعت مچی اش هم مانند ساعت دیواری اتاقش،آنقدر زنگ زده بود ، که دیگر زنگ نمی زد.
برخاست پاکت خالی سیگار را در سطلی انداخت و به راه افتاد.
سبک سبک،گویی باران تمام گذشته را شسته بود و با خود برده بود،آرامشی عجیب ، لباسهایش خیسه خیس بر تنش چسبیده و لرزش دلپدیری را در وجودش انداخته بودند،گویی که در اوج لذت یک هم آغوشی عاشقانه به سر می برد.
دست در کیفش کرد،عینکش را بر چشم گذاشت،می خواست بهتر ببیند، راهی که پیش رویش بود انتهایی نا پیدا داشت، با نفس عمیقی تمام طراوت برگها و خاک باران خورده را در ششهایش ریخت و قدم در راه گذاشت.
باید می رفت،ایستادن و به عقب برگشتن جایز نبود.
رفت در حالی که زیر لب این شعر فروغ را زمزمه می کرد:
گوشواری به گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغرشان
به چشمها معصوم دخترکی می اندیشیدند
که یک شب اورا باد با خود برد.

  
نویسنده : neda ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۱


صدای آشنا

باورم نميشه دستات توی دست من نباشن
رو در و ديوار خونه گرد تنهايی بپاشن
تو همونی که می گفتی
توی دنيا هيشکی مثل من پيدا نمی شه
تو همونی که می گفتی
قلبم مال تو باشه واسه هميشه
باورم نمی شه چشمات بره مال ديگرون شه
با غريبه آشنا شه ،با غريبه مهربون شه



پی اسم تو می گشتم ته يه فنجون خالی
دنبال يه طرح تازه ،يه تبسم خيالی
فنجونای لب پريده،قهوه های نيمه خورده
من و عشقی که واسه هميشه مرده
دل به عشق تو سپرده
فال تو رنگ غريب و گريه های عاشقونه
فال من طنين آخرين ترانه
رنگ قهوه ای چشمات ،رنگ خوابه
که تا شهر بی نهايت من و برده
اونی که آخره عشقه
اونی که مرز سرابه

(شادمهر عقيلی)

  
نویسنده : neda ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱


هندسه ی زندگی...

يکی از دوستان خوبم،خواست تا اين قطعه را اينجا بزارم
زندگی رياضيات است!
خوبی را جمع کنيم.
بديها را کم کنيم.
شادی ها را ضرب کنيم.
غمها را تقسيم کنيم.
و عشق را به توان برسانيم.


زندگی را شوخی نگيريد!
بچه ها،شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می انداختند وقورباغه ها جدی جدی می مردند.


لورکا

  
نویسنده : neda ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱


دردو دل..!

اسب زبان مرکب راهوار دل نبود.
زبان به راه دل نمی رفت،نمی توانست رفتن!
کلمات کوچک و حقير هر کدام آبستن يک معنا.
غروب نزديک است و شب در راه،شبی تيره يا پر ستاره؟
شب ،شب است هرچه که باشد.وسکوت در شب برای آدمهای تنها خوف مضاعف.
ولی روشنايی،امنيت دوباره ی خاطر،تلقين امنيت،لختی خود فريبی.
اما کجاست روشنايی؟
اين هم يک بهانه است.هر بهانه ی کوچک،خود بهانه ی دلکيری های بزرگ.
می خواستم درد و دل کنم و از غصه هايم بگويم.اما همان بهتر که اين کيسه ی غم همچنان بسته بماند.
اما گاه است که غصه ها چون آبی که در سماور جوش بخورد،از همديگر بالا ميروند و بر سطح آب قل می خورند.می جوشند ودل می جوشانند.دل وقتی که رو شده است.دست رو است.
روی رو .سفره ی دل را که باز جمع می کنی ،چیزی در آن نمانده است.در بی خودی،خودت را لو داده ای.چوت چشمه ای جوشیده ای.چون سماوری سر رفته ای.
با این همه غصه ها هستند.هنوز که هنوز سر جایشان.آماس کرده تر، به آب گفته، گویی تازه تر شده اند. با یادآوریشان بیشتر نشده باشند،کمتر نشده اند.انگار که از ابتدا حرفی
نزده ای. گويی غمها همانطور تلنبار شده اند.زاد و ولد کرده اند.
پس زبان به چه کار گشوده شده بود،به چاره ی کدام درد؟

  
نویسنده : neda ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱


کسی زبان مرا می داند؟

چاره ای نيست
هميشه،جزای عقل را عشق می پردازد!
هميشه،عشق آبی نمي سوزد!


به ابتدای زمان می نگرم
به ابتدای هرچيز
ابتدايی ها صميمی ترند
لعنت بر هرچه انتهايی است
دل من انتهايی است
دل من هميشه انتهايی بود
دل من بن بستی است
که راه زمان را می گيرد
آری،من در زهر خندی مسموم مانده ام
کسی زبان مرا می داند؟

  
نویسنده : neda ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۱


بی قرار

کنار پنجره دلتنگ،ايستاده ام
و يادهای گريخته،در نگاهم،می چرخند!
پوستم پر از تاول تنهايی است.
آی،
عابرين خوشبخت
به ميهمانی کدام دلخوشی،عجولانه می رويد؟
مرا ببريد،مرا ببريد،مرا ببريد!
چنان روی دست خود مانده ام
که ديگر باد هم مرا نخواهد برد!
پتجره را می بندم
پنجره ای که رو به دلتنگی باز می شود.
پنجره نيست!
ديوار است!
اينجا
بر جنازه ی سايه ی من،زنی،
به تنهايی خدا ايستاده است،
و شعر می خواند
می شناسمش،خوب می شناسمش
آنروز که با تمام هستی اش،هيچ می خريد چه مطمئن بود،
و از عشق چه انتظاراتی داشت.
هميشه به آن پروانه می خنديد
که باد پروازش می داد
و به بابهای خودش می نازيد
ترا می شناسم،پروانه ی محبوس
اين شيشه شکستنی نيست
بالهايت خرد خواهد شد!

آيا کسی هست که مرا به ياد بياورد؟
اين کيست که می گويد منم؟
مادر
نامم چه بود؟
آيا هرگز کودک بوده ام؟
دلم برای کودکی ام تنگ است!
و بوی سوختن دلم، همه جا
پيچيده است!

که بود که می پرسيد:بی قراری يعنی چه؟
نگاه کن!
بيقراری يعنی من
يعنی من!

  
نویسنده : neda ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۱


فرار

تلاش بود يا رسوب
که نه گريز بود،نه پناه

هرچه می دويدم
گامهايم برمی گشت
و سقفی،دره وار
پروازم را به سقوط
مبدل می کرد
هرگز عشق را چنين حقير
نديده بودم
وقتی که باغ
خزان را به رخ بهار می کشد
چيزی نمانده
که کلماتم را بردارم
و از میان دفترم،بگریزم.

  
نویسنده : neda ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱


ميان ما!

ميان ما
دريايی است
که ما را تا هميشه،
دو جزيره،نگاه خواهد داشت.

  
نویسنده : neda ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۱


بازی عقل و دل

تنهايی چيز خوبی نيست.
دل اين را از همه بهتر می دونه.
بخصوص اون دلی که طعم شيرين عشق را زير دندوناش مزه مزه کرده
و حالا اون شيرينی را ازش گرفتن و جای اون چيز ديگه ای بهش ندادن تا حداقل جای اين شيرينی را پر کنه.
مثل يه کودک چند ساله که اسباب بازی محبوبش را ازش بگيری و بهش بگی حالا بدون اسباب بازی کودکی کن.
چه احمقانه
چه پر توقع
چه سنگدل
عقل را می گم
هرکی می گه عقل و دل يه جا جمع می شه در اشتباهه مطلقه
به قول يه عزيزی:
اگر بخوای ضرب و تقسيم کنی تا ببينی اگه باقی مانده صفر شد،اونوقت عاشق شی،هيچ وقت عاشق نمی شی .
اگرم يه وفتی با اين سيستم حرکت کردی و عشق شدی،يقين بدون که نه عاشق شدی ،نه عاشقت شدن.
برون که دارين ادای عاشقا رو در ميارين!
يه چيزی مثل عکس آدم تو آيينه،که شبيه آدمه،خيلی شبيه آدمه،اما خود آدم نيست ،
نمی تونه باشه!
برای آدم بودن يه چيزی کم داره که با بودنش متناقضه!
و ما هممون تو اين تناقض داريم دنباله عشق می گرديم.
نمی گم مصبحت و عشق هميشه متناقضه،نه اصلا،
ولی آدمه مصلحت انديش ،فکور،آينده نگر، نمی تونه آدمه عاشقی باشه،حتی اگه عاشق کسی باشه که به مصلحتشه و آينده داره و...
چون يه وقتی چشم باز می کنی و مي بينی از فرط زرنگی داری جوری زندگی می کنی که اصلا با روياهات ،با ايده هات شباهتی نداره!
داری پهلوي کسی می خوابی که دوسش داری ولی نه اونقدر که عاشقش باشی اونوقت يا خيلی شجاعی و همه چيز را خراب می کنی به اميد ساختن چيزی بهتر يا ترسويی و صبوری می کنی و سر می کنی!
بياين يه بارم که شده برای يه مدت کوتاه صادق باشيم
حداقل با خودمون،اگه کسی را دوست داريم بی حد و مرز دوسش داشته باشيم ،بهش بگيم بزاريم بدونه،از اين نترسيم که اگه بگيم ممکنه درست نباشه يا اون ما رو دوست نداشته باشه
اگه از روی فکر و مصلحت به اصطلاح عاشق شديم،بيايم اينبار به جای عقلمون ،دلمون را قاضی کنيم اگه دل جوابش منفی باشه. باید مطمئن بود که اون عشق نمی تونه عشق باشه و دووم بياره...
پس چه بهتر که با شجاعت تموم عقل و دل را از هم جدا کنيم .بزاريم دلمون برای عاشقی تصميم بگيره!
بزاريم توی اين جاده دل به تنهايی پيش بره و مطمئن باشيم که می تونه از همه ی مشکلات اين مسير بگذره و سر بلند به مقصد برسه.
موفق باشيد.

  
نویسنده : neda ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۱


تا فردا!

لباس حوصله ی من
بر بلندای صبر شما،کوتاه است!
کسی را بياب
که پيراهن خوش خياليش
بر قامت صبر شما،برازنده نشيند!
عزيز!
فردا را کسی نديده است!
آمکه گفت
فردا می آيد!
دروغ گفت.
فردا،مقصد است
مسافر نيست
و مقصد هرگز نمی آيد
اين ماييم که مسافر فرداييم
و من با اين همه خطر
برای هيچ مسافری
مقصد را تضمين نمی کنم.!

  
نویسنده : neda ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۱


من بی گناهم!

گناه از من نبود
من تمام هستی ام
دره ای بود
که آن را با تو در ميان گذاشتم
باور کن.

  
نویسنده : neda ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱


کجايی ای آسودگی؟

کجايی ای آسودگی؟
هراسم کشت.
نبضم ساز آشفته می زند.
و رگهايم ملتهبند.
بياريدم
از تازگيها بياريدم!
نه از عشق،نه
نه از اين قصه ی مکرر نامفهوم
من اين کلمه را
که بوی پوسيدگی می داد
در زباله دان آدمک های خوش خيال
به کرمها بخشيدم
من تکرار را استفراغ می کنم
من سکوت را فرياد می زنم
من....
کنار من
کنار من،نه،ميان من
دو بغض روئيده است
و در کنار دو بغض
در کنهر دو بغض نه
در ميان دو بغض
دو چشمه ی اشک مسدود است
آب
آب،بياريدم
چشمه ها خشکيد......................

  
نویسنده : neda ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱


چرا خنديدم؟

هرچه را نگاه کردم ،خالی بود
اشاره ها ،خالی بود
خورشيد،خالی بود
طغيان،خالی بود
فواره،خالی بود
لبخند،خالی بود
سلام،خالی بود
سياست،خالی بود
زندگی،
خالی بود
اما
اشکهای من،پر بود
چنانکه گونه هایم ویران شدند
چا به شقایق خندیدم
کاش می دانستم که آه شقایق می گیرد
چرا به شقایق خندیدم؟


  
نویسنده : neda ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱


می دانستم

می دانستم
می دانستم،خراب خواهد شد
حباب دلبستگی نمی پذيرد
بايد به آب انديشيد
نميدانم،بار کدامين سفر را به دوش بگذارم
و کدامين مقصد
مرا با گلهای آفتابي شوق تازه خواهد کرد؟

  
نویسنده : neda ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱


پايان...

شب بود و باران بود و من و ياد تو
شب بود و باران بود و من و ترس از فردای تو
شب بود و باران بود و من و تصور روزهای خوش باهم بودن
شب بود و باران بود و تو و منی که جزئی از تو هستم
سردت است می دانم
آخر قرار بر رفتن است
شب است و سکوت است و باران است ومن وتو بر سر یک دو راهی

باید رفت،امیدی نیست،بازگشتی نه در این شب بی سحرگاه

  
نویسنده : neda ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱