باد مارا خواهد برد.!
صبح ديگری آمده بود،صبحی با شب خود به هر جهت در گذر.
آيا اين روز هم تمام خواهد شد ؟ چه دير ،چه پايدار می نمايد،چه ايستا.
به زمانه ی غدار اعتماد پايدار ي هم عبث است.
به گذشت زمان باید دل داد به این نیز بگذرد.
چشمانش به رو به رو دوخته شده بود و گامهایش بی آنکه بدانند به کجا پیش می رفتند.
با آنکه چشمانش باز بود اما از دنیای دور و برش هیچ چیز را نمی دید. گویی در دالانی تاریک و بی روزن گام بر می دارد.
احسا س سرما می کرد و یک لرزش خفیف در اندامش.
آنچه در احساس در شادی و غم در دیدار از قبرستان بر آدمی مستولی می شود!
از کیفش سیگاری در آورد و روشن کرد،قطرات باران را باد با شدت بر گونه هایش می نشاند.
و او را غرق لذت می کرد.پکی به سیگار زد و دودش را که بیرون می داد گویی تمام غمها یش را از تن خارج می کرد.
غرق در اندیشه هایش فقط می رفت.
چرا او را می خواست و نمی خواست؟چرا به دستی پیش می کشید و به پایی پس می زد؟
چرا وقتی می آمد از او بیزار بود و حالا که رفته بود میل او را داشت؟
چندین حس در یک حس بود؟چندین من در یک من؟
خدا می داند!
من اول او بود ، همو که می گفت،همو که نشان می داد، تورا دوست دارم عشق من.
من دوم،همان بود که خودش می دانست،از تو متنفرم غریبه.
و من سوم که خود هم نمی دانست،ترا دوست دارم هر که می خواهی باش، دلم پیش توست.
آدمها یکی پس از دیگری از کنارش می گذشتند،با نگاهی تحقیر آمیزمگر دختر هم سیگار می کشد؟ چه بی حیا، اما او نه می دید ،نه می شنید، حتی نمی دانست این چندمین سیگار است که کشیده است.
روی نیمکتی نشست،و کسی در کنارش،از او چیزی پرسید،خنده ای مسخره و بی موقع،خنده ای بی دلیل،وقتی به حرف دیگران گوش نکنی اما چنین وانمودکنی،جای عکس العمل ها را گم می کنی. این است که خنده و اخم جای هم می آید.از همه بیشتر ،بهت،سنگینی گوش
(می شنوی،نمی شنوی) بعد به خود می آیی و معذرت می خواهی. اما هیچ چیز فرق نمی کند. ت. باز خودت را لو داده ای.
باز در افکارش غوطه ور می شود اما این بار به اویی که رفت فکر نمی کند . به گذشته به کودکیش اون زمان که تا دلش می گرفت سر بر متکایش می گذاشت و زار زار می گریست.
کسی خرده نمی گرفت،کسی نمی گفت که بزرگ شده است و گریه کردن کار آدم بزرگ ها نیست.می گفتند:دلش کوچک است،گنجایش غم را ندارد، انگشتانه ی وجودش به قطره ای غم لبریز می شود و سر می رود، دلش آب انباری نیست که یک جویبار غم بر آن خالی شود و لبریز نشود.دلش شیشه ایست، به تلنگری،به سنگی که از دست یک بچه ی بازیگوش در برود بار شیشه ی دلش می شکند.
اما او حالا بزرگ بود ،دیگر دلش انگشتانه ی کوچکی نبود حالا دلی به اندازه ی یک آب انبار داشت که جو یبار غم که هیچ دریای غمم اگر درش سر ازیر می شد،لبریز نمی شد.
ولی نمی دانست که چرا این دل دریایی بد جوری هوای گریه کرده است،ذ پس دل به هوای دل داد و زار زار گریست .
اشک چشمانش با بارانی که به صورتش می خورد یکی می شد و در یک دگردیسی ناممکن محو می شد.
به یاد عروسک حرف بزنش افتاد که چقدر دوستش داشت برایش یک مادر تمام عیار بود اما او لحظه ای را دوست داشت که سینه اش را در دهانش می گذاشت تا به او شیر دهد،یک حس عاطفی شدید، گویی بهشت را زیر پایش گذاشته بودند.اما حال حتی معنی کلمه ی مادر را نیز به یاد نداشت چه برسه به اینکه ب خواهد مادری کند.
دل است دیگر حتی به یاد آرزو های خوش و امیدهای دور و دروغ بیدار می شود و شاد می شود
آنو قت است که کار از دست می رود و آدمی گویی به یکباره بر می خیزد اما چه حیف که این روشنایی با بر هم گذاشتن پلکها به ظلمت می نشیند.
به خودش آمد،باید می رفت.ساعت مچی اش هم مانند ساعت دیواری اتاقش،آنقدر زنگ زده بود ، که دیگر زنگ نمی زد.
برخاست پاکت خالی سیگار را در سطلی انداخت و به راه افتاد.
سبک سبک،گویی باران تمام گذشته را شسته بود و با خود برده بود،آرامشی عجیب ، لباسهایش خیسه خیس بر تنش چسبیده و لرزش دلپدیری را در وجودش انداخته بودند،گویی که در اوج لذت یک هم آغوشی عاشقانه به سر می برد.
دست در کیفش کرد،عینکش را بر چشم گذاشت،می خواست بهتر ببیند، راهی که پیش رویش بود انتهایی نا پیدا داشت، با نفس عمیقی تمام طراوت برگها و خاک باران خورده را در ششهایش ریخت و قدم در راه گذاشت.
باید می رفت،ایستادن و به عقب برگشتن جایز نبود.
رفت در حالی که زیر لب این شعر فروغ را زمزمه می کرد:
گوشواری به گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغرشان
به چشمها معصوم دخترکی می اندیشیدند
که یک شب اورا باد با خود برد.
صدای آشنا
باورم نميشه دستات توی دست من نباشن
رو در و ديوار خونه گرد تنهايی بپاشن
تو همونی که می گفتی
توی دنيا هيشکی مثل من پيدا نمی شه
تو همونی که می گفتی
قلبم مال تو باشه واسه هميشه
باورم نمی شه چشمات بره مال ديگرون شه
با غريبه آشنا شه ،با غريبه مهربون شه
پی اسم تو می گشتم ته يه فنجون خالی
دنبال يه طرح تازه ،يه تبسم خيالی
فنجونای لب پريده،قهوه های نيمه خورده
من و عشقی که واسه هميشه مرده
دل به عشق تو سپرده
فال تو رنگ غريب و گريه های عاشقونه
فال من طنين آخرين ترانه
رنگ قهوه ای چشمات ،رنگ خوابه
که تا شهر بی نهايت من و برده
اونی که آخره عشقه
اونی که مرز سرابه
(شادمهر عقيلی)
هندسه ی زندگی...
يکی از دوستان خوبم،خواست تا اين قطعه را اينجا بزارم 
زندگی رياضيات است!
خوبی را جمع کنيم.
بديها را کم کنيم.
شادی ها را ضرب کنيم.
غمها را تقسيم کنيم.
و عشق را به توان برسانيم.
زندگی را شوخی نگيريد!
بچه ها،شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می انداختند وقورباغه ها جدی جدی می مردند.
لورکا
دردو دل..!
اسب زبان مرکب راهوار دل نبود.
زبان به راه دل نمی رفت،نمی توانست رفتن!
کلمات کوچک و حقير هر کدام آبستن يک معنا.
غروب نزديک است و شب در راه،شبی تيره يا پر ستاره؟
شب ،شب است هرچه که باشد.وسکوت در شب برای آدمهای تنها خوف مضاعف.
ولی روشنايی،امنيت دوباره ی خاطر،تلقين امنيت،لختی خود فريبی.
اما کجاست روشنايی؟
اين هم يک بهانه است.هر بهانه ی کوچک،خود بهانه ی دلکيری های بزرگ.
می خواستم درد و دل کنم و از غصه هايم بگويم.اما همان بهتر که اين کيسه ی غم همچنان بسته بماند.
اما گاه است که غصه ها چون آبی که در سماور جوش بخورد،از همديگر بالا ميروند و بر سطح آب قل می خورند.می جوشند ودل می جوشانند.دل وقتی که رو شده است.دست رو است.
روی رو .سفره ی دل را که باز جمع می کنی ،چیزی در آن نمانده است.در بی خودی،خودت را لو داده ای.چوت چشمه ای جوشیده ای.چون سماوری سر رفته ای.
با این همه غصه ها هستند.هنوز که هنوز سر جایشان.آماس کرده تر، به آب گفته، گویی تازه تر شده اند. با یادآوریشان بیشتر نشده باشند،کمتر نشده اند.انگار که از ابتدا حرفی
نزده ای. گويی غمها همانطور تلنبار شده اند.زاد و ولد کرده اند.
پس زبان به چه کار گشوده شده بود،به چاره ی کدام درد؟
کسی زبان مرا می داند؟
چاره ای نيست
هميشه،جزای عقل را عشق می پردازد!
هميشه،عشق آبی نمي سوزد!
به ابتدای زمان می نگرم
به ابتدای هرچيز
ابتدايی ها صميمی ترند
لعنت بر هرچه انتهايی است
دل من انتهايی است
دل من هميشه انتهايی بود
دل من بن بستی است
که راه زمان را می گيرد
آری،من در زهر خندی مسموم مانده ام
کسی زبان مرا می داند؟
بی قرار
کنار پنجره دلتنگ،ايستاده ام
و يادهای گريخته،در نگاهم،می چرخند!
پوستم پر از تاول تنهايی است.
آی،
عابرين خوشبخت
به ميهمانی کدام دلخوشی،عجولانه می رويد؟
مرا ببريد،مرا ببريد،مرا ببريد!
چنان روی دست خود مانده ام
که ديگر باد هم مرا نخواهد برد!
پتجره را می بندم
پنجره ای که رو به دلتنگی باز می شود.
پنجره نيست!
ديوار است!
اينجا
بر جنازه ی سايه ی من،زنی،
به تنهايی خدا ايستاده است،
و شعر می خواند
می شناسمش،خوب می شناسمش
آنروز که با تمام هستی اش،هيچ می خريد چه مطمئن بود،
و از عشق چه انتظاراتی داشت.
هميشه به آن پروانه می خنديد
که باد پروازش می داد
و به بابهای خودش می نازيد
ترا می شناسم،پروانه ی محبوس
اين شيشه شکستنی نيست
بالهايت خرد خواهد شد!
آيا کسی هست که مرا به ياد بياورد؟
اين کيست که می گويد منم؟
مادر
نامم چه بود؟
آيا هرگز کودک بوده ام؟
دلم برای کودکی ام تنگ است!
و بوی سوختن دلم، همه جا
پيچيده است!
که بود که می پرسيد:بی قراری يعنی چه؟
نگاه کن!
بيقراری يعنی من
يعنی من!
فرار
تلاش بود يا رسوب
که نه گريز بود،نه پناه
هرچه می دويدم
گامهايم برمی گشت
و سقفی،دره وار
پروازم را به سقوط
مبدل می کرد
هرگز عشق را چنين حقير
نديده بودم
وقتی که باغ
خزان را به رخ بهار می کشد
چيزی نمانده
که کلماتم را بردارم
و از میان دفترم،بگریزم.
ميان ما!
ميان ما
دريايی است
که ما را تا هميشه،
دو جزيره،نگاه خواهد داشت.
بازی عقل و دل
تنهايی چيز خوبی نيست.
دل اين را از همه بهتر می دونه.
بخصوص اون دلی که طعم شيرين عشق را زير دندوناش مزه مزه کرده
و حالا اون شيرينی را ازش گرفتن و جای اون چيز ديگه ای بهش ندادن تا حداقل جای اين شيرينی را پر کنه.
مثل يه کودک چند ساله که اسباب بازی محبوبش را ازش بگيری و بهش بگی حالا بدون اسباب بازی کودکی کن.
چه احمقانه
چه پر توقع
چه سنگدل
عقل را می گم
هرکی می گه عقل و دل يه جا جمع می شه در اشتباهه مطلقه
به قول يه عزيزی:
اگر بخوای ضرب و تقسيم کنی تا ببينی اگه باقی مانده صفر شد،اونوقت عاشق شی،هيچ وقت عاشق نمی شی .
اگرم يه وفتی با اين سيستم حرکت کردی و عشق شدی،يقين بدون که نه عاشق شدی ،نه عاشقت شدن.
برون که دارين ادای عاشقا رو در ميارين!
يه چيزی مثل عکس آدم تو آيينه،که شبيه آدمه،خيلی شبيه آدمه،اما خود آدم نيست ،
نمی تونه باشه!
برای آدم بودن يه چيزی کم داره که با بودنش متناقضه!
و ما هممون تو اين تناقض داريم دنباله عشق می گرديم.
نمی گم مصبحت و عشق هميشه متناقضه،نه اصلا،
ولی آدمه مصلحت انديش ،فکور،آينده نگر، نمی تونه آدمه عاشقی باشه،حتی اگه عاشق کسی باشه که به مصلحتشه و آينده داره و...
چون يه وقتی چشم باز می کنی و مي بينی از فرط زرنگی داری جوری زندگی می کنی که اصلا با روياهات ،با ايده هات شباهتی نداره!
داری پهلوي کسی می خوابی که دوسش داری ولی نه اونقدر که عاشقش باشی اونوقت يا خيلی شجاعی و همه چيز را خراب می کنی به اميد ساختن چيزی بهتر يا ترسويی و صبوری می کنی و سر می کنی!
بياين يه بارم که شده برای يه مدت کوتاه صادق باشيم
حداقل با خودمون،اگه کسی را دوست داريم بی حد و مرز دوسش داشته باشيم ،بهش بگيم بزاريم بدونه،از اين نترسيم که اگه بگيم ممکنه درست نباشه يا اون ما رو دوست نداشته باشه
اگه از روی فکر و مصلحت به اصطلاح عاشق شديم،بيايم اينبار به جای عقلمون ،دلمون را قاضی کنيم اگه دل جوابش منفی باشه. باید مطمئن بود که اون عشق نمی تونه عشق باشه و دووم بياره...
پس چه بهتر که با شجاعت تموم عقل و دل را از هم جدا کنيم .بزاريم دلمون برای عاشقی تصميم بگيره!
بزاريم توی اين جاده دل به تنهايی پيش بره و مطمئن باشيم که می تونه از همه ی مشکلات اين مسير بگذره و سر بلند به مقصد برسه.
موفق باشيد.
تا فردا!
لباس حوصله ی من
بر بلندای صبر شما،کوتاه است!
کسی را بياب
که پيراهن خوش خياليش
بر قامت صبر شما،برازنده نشيند!
عزيز!
فردا را کسی نديده است!
آمکه گفت
فردا می آيد!
دروغ گفت.
فردا،مقصد است
مسافر نيست
و مقصد هرگز نمی آيد
اين ماييم که مسافر فرداييم
و من با اين همه خطر
برای هيچ مسافری
مقصد را تضمين نمی کنم.!
من بی گناهم!
گناه از من نبود
من تمام هستی ام
دره ای بود
که آن را با تو در ميان گذاشتم
باور کن.
کجايی ای آسودگی؟
کجايی ای آسودگی؟
هراسم کشت.
نبضم ساز آشفته می زند.
و رگهايم ملتهبند.
بياريدم
از تازگيها بياريدم!
نه از عشق،نه
نه از اين قصه ی مکرر نامفهوم
من اين کلمه را
که بوی پوسيدگی می داد
در زباله دان آدمک های خوش خيال
به کرمها بخشيدم
من تکرار را استفراغ می کنم
من سکوت را فرياد می زنم
من....
کنار من
کنار من،نه،ميان من
دو بغض روئيده است
و در کنار دو بغض
در کنهر دو بغض نه
در ميان دو بغض
دو چشمه ی اشک مسدود است
آب
آب،بياريدم
چشمه ها خشکيد......................
چرا خنديدم؟
هرچه را نگاه کردم ،خالی بود
اشاره ها ،خالی بود
خورشيد،خالی بود
طغيان،خالی بود
فواره،خالی بود
لبخند،خالی بود
سلام،خالی بود
سياست،خالی بود
زندگی،
خالی بود
اما
اشکهای من،پر بود
چنانکه گونه هایم ویران شدند
چا به شقایق خندیدم
کاش می دانستم که آه شقایق می گیرد
چرا به شقایق خندیدم؟
می دانستم
می دانستم
می دانستم،خراب خواهد شد
حباب دلبستگی نمی پذيرد
بايد به آب انديشيد
نميدانم،بار کدامين سفر را به دوش بگذارم
و کدامين مقصد
مرا با گلهای آفتابي شوق تازه خواهد کرد؟
پايان...
شب بود و باران بود و من و ياد تو
شب بود و باران بود و من و ترس از فردای تو
شب بود و باران بود و من و تصور روزهای خوش باهم بودن
شب بود و باران بود و تو و منی که جزئی از تو هستم
سردت است می دانم
آخر قرار بر رفتن است
شب است و سکوت است و باران است ومن وتو بر سر یک دو راهی
باید رفت،امیدی نیست،بازگشتی نه در این شب بی سحرگاه
تو می خواستی اما....
تو بارها می خواستی به من بگويی و نگفتی!
و من نمی دانستم چگونه بگويم و چه بگويم
انگار
بی حرف باید از خم این راه گذر کرد
زندگی کنار این شب بی مرز مرده است.
