من عادت می کنم با درد تازه**جدايی شايد از من،من بسازه.

با خود گفتم اين آخرين بار است که قلم به دست می گيرم.
با خود گفتم اين آخرين بار است که از غم می نويسم.
با خود گفتم اين آخرين بار است که حرف از عشقی می زنم که بر باد رفت.
با خود گفتم اين آخرين بار است که تو را در تارک نوشته هايم می گذارم.
با خود گفتم اين آخرين بار است که از رنج و دلتنگيها می نويسم.
با خود گفتم اين آخرين بار است که موضوع چرک نويس هايم نامردی و بی معرفتی است.
با خود گفتم اين آخرين بار است که گلايه می کنم از آدمها.
با خود گفتم اين آخرين بار است که آدما می آيند،می خوانند،سر تکان می دهند و می گذرند.

مي روم،دارم می روم.پا در بيابانی ديگر،آخر جاده ای که از آن مسافری نگذرد،جاده نيست،
بيابان است.

ديگه چه فرقی می کنه،ديگه تموم شد. اين آخريش بود. بغض راه گلوم و بسته،اما کاری نمی شه کرد. همه چيز يه روز به آخرش می رسه.
اينم آخرين روز اين وبلاگ. می دونم که خستتون کردم با اين مهمل گوييهام،اما شما به بزرگی خودتون ببخشيد.

دوسستتان دارم بيش از ديروز.برام دعا کنيد.

تا خدا فاصله ای نیست از آنجا که تویی*** تا جنون فاصله ای نیست ار اینجا که منم.
  
نویسنده : neda ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢