﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>گفتم:(ـ بمان)، نماند!</title>
    <description>nedrof's description</description>
    <link>http://nedrof.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>neda </managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 21 Apr 2003 07:49:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>من عادت می کنم با درد تازه**جدايی شايد از من،من بسازه.</title>
      <description>با خود گفتم اين آخرين بار است که قلم به دست می گيرم.&lt;br&gt;با خود گفتم اين آخرين بار است که از غم می نويسم.&lt;br&gt;با خود گفتم اين آخرين بار است که حرف از عشقی می زنم که بر باد رفت.&lt;br&gt;با خود گفتم اين آخرين بار است که تو را در تارک نوشته هايم می گذارم.&lt;br&gt;با خود گفتم اين آخرين بار است که از رنج و دلتنگيها می نويسم.&lt;br&gt;با خود گفتم اين آخرين بار است که موضوع چرک نويس هايم نامردی و بی معرفتی است.&lt;br&gt;با خود گفتم اين آخرين بار است که گلايه می کنم از آدمها.&lt;br&gt;با خود گفتم اين آخرين بار است که آدما می آيند،می خوانند،سر تکان می دهند و می گذرند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;b&gt;مي روم،دارم می روم.پا در بيابانی ديگر،آخر جاده ای که از آن مسافری نگذرد،جاده نيست،&lt;br&gt;بيابان است.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ديگه چه فرقی می کنه،ديگه تموم شد. اين آخريش بود. بغض راه گلوم و بسته،اما کاری نمی شه کرد. همه چيز يه روز به آخرش می رسه. &lt;br&gt;اينم آخرين روز اين وبلاگ. می دونم که خستتون کردم با اين مهمل گوييهام،اما شما به بزرگی خودتون ببخشيد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;u&gt;دوسستتان دارم بيش از ديروز.برام دعا کنيد. &lt;br&gt;&lt;br&gt;تا خدا فاصله ای نیست از آنجا که تویی*** تا جنون فاصله ای نیست ار اینجا که منم.&lt;br&gt;&lt;/u&gt;</description>
      <link>http://nedrof.persianblog.ir/post/53</link>
      <author>neda </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=297330&amp;postID=5083553</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-297330.post-5083553</guid>
      <pubDate>Mon, 21 Apr 2003 07:49:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سرابی بر دريا!</title>
      <description>شتابی در قدمهای صبح روز دويده است&lt;br&gt;گریز است یا استقبال؟&lt;br&gt;در سفری که از علف به خار می رسد&lt;br&gt;در میانه ماندن گناه من نیست&lt;br&gt;من،در مرز بی رنگی و تاریکی،ایستاده ام&lt;br&gt;و هوای رنگ می کنم&lt;br&gt;باز گردم یا بروم؟&lt;br&gt;هر گامی،مرا،به دادگاه ((من)) خواهد برد.&lt;br&gt;دادگاه بی رحم ((من))،&lt;br&gt;کدام دست به این مرز پرتابم کرد؟&lt;br&gt;من که با،تی پای عشق&lt;br&gt;همه ی مرزها را شکسته بودم&lt;br&gt;آسان نیست&lt;br&gt;آسان نیست،نشستن و نگاه کردن&lt;br&gt;به خوابهای ویران شده&lt;br&gt;و انگشتانی که بیهوده خود را باور دارند&lt;br&gt;اکنون&lt;br&gt;سلام شب را،پاسخ چگونه باید داد؟&lt;br&gt;باید بروم&lt;br&gt;شتابی در بند بند استخوانم،دویده است&lt;br&gt;گریز یا استقبال؟&lt;br&gt;باید بروم&lt;br&gt;آیا دوباره باز خواهم گشت؟&lt;br&gt;جسم من،سرابی است بر دریا!&lt;br&gt;</description>
      <link>http://nedrof.persianblog.ir/post/52</link>
      <author>neda </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=297330&amp;postID=5083552</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-297330.post-5083552</guid>
      <pubDate>Sat, 12 Apr 2003 07:47:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>غمت رسيد،برو!</title>
      <description>غمت رسيد برو&lt;br&gt;تمام وحشتم اين بود&lt;br&gt;و تمام خواهشم از ماندنت&lt;br&gt;هميشه خيال مي کردم&lt;br&gt;حضور تو پناهگاه امنی است&lt;br&gt;که غمت را &lt;br&gt;بدان فراز،راهی نيست&lt;br&gt;اما،&lt;br&gt;همیشه می دانستم&lt;br&gt;وقتی که قضاوت بیاید &lt;br&gt;عشق می گریزد&lt;br&gt;به تو می گفتم &lt;br&gt;اگر غمت در بودنت بیاید&lt;br&gt;تو خوار خواهی شد&lt;br&gt;تو آن پناهگاهی که بر سرم آوار خواهی شد&lt;br&gt;اکنون غمت رسید،برو&lt;br&gt;تمام وحشتم این بود&lt;br&gt;و تمام خواهشم از ماندنت&lt;br&gt;غمت رسید&lt;br&gt;چه نازنین غمی&lt;br&gt;چه دلنشین غمی&lt;br&gt;و من چه بیهوده می ترسیدم&lt;br&gt;</description>
      <link>http://nedrof.persianblog.ir/post/51</link>
      <author>neda </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=297330&amp;postID=5083551</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-297330.post-5083551</guid>
      <pubDate>Wed, 09 Apr 2003 11:57:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گناه؟</title>
      <description>اتاق تاريک بود،تنها روشنايی نور ماه بود که از پشت حصار شيشه و پرده به درون می تابيد.&lt;br&gt;و چرا يک نور دیگر هم بود،برق چشمان سیاهی که در آن ظلمت دل خواسته می درخشيد.&lt;br&gt;نگاهش کردم،نگاهش بی پروا بر روی اندامم می چرخيد و چنان آتشی بر جانم می زد که قادر به مهارش نبودم. به راحتی می شد خواهش های چشمان پر نيازش را حس کرد.و من نيز در اشتياق نگاهش می سوختم.&lt;br&gt;آنگاه که بازوانش چون ماری تنومند به دورم حلقه شد و لبهای هوس آلودش لبانم را به بازی گرفت.&lt;br&gt;آنگاه که موج گيسوان سياهم بر روی شانه هاي سخت و پر غرورش جاری شدند.&lt;br&gt;آنگاه که نسيم نفسهايش بر روی گونه ام می لغزيد.&lt;br&gt;آنگاه که در آن بستر گرم دل به تمنايش دادم.&lt;br&gt;آنگاه که در سراسر هستی ام جاری شد.&lt;br&gt;آنگاه که در صميميت بدنهامان به عشق رسيديم.&lt;br&gt;ای کاش در چشمانش شعله ور شدن آتش هوس و خاکستر شدن عشقمان را نديده بودم!&lt;br&gt;شاید،در آن خلوتگه خاموش،به اوج رسیدم و لذت را به تمامی تجربه کردم اما با یک نگاه دلم فرو ریخت،نگاهی که دیگر مرا نمی دید.نگاه یک غریبه.&lt;br&gt;هوس خوابیده بودو من دیگه جز بتی شکسته چیزی نبودم.&lt;br&gt;احساس گناه می کردم،یک گناه پر از لذت.&lt;br&gt;و چون این لذت دقیقه ای چند بیشتر طول نکشید احساس گناه و عذابم را بیشتر می کرد&lt;br&gt;از بو سه ای که بخشیده بودم ،پشیمان نبودم. که این لب را هنوز بوسه های نداده بسیار بود.&lt;br&gt;پریشان دلی بودم که مفت بخشیده بودم،دلی که او به نگاهی روبوده بود.و من نیز به سادگی از کنارش گذشته بودم با این خیال که دزد دل من،دزد قابلی است.زهی خیال باطل&lt;br&gt;که او دل را نه برای خود که برای فرار از من می خواست.او رفته است و من بی دل چون دیوانگان و رقاصان پای می کوبم،آن هم بر گور خویش.&lt;br&gt;نمی دانم گناه از من بود که دل سپردم و یا اویی که سر سپرد؟&lt;br&gt;منی که همه چیزم را به او واگذاردم،یا اویی که نگاهش را هم از من دریغ کرد؟&lt;br&gt;نمی دانم به جزای کدامین گناه مجازات شده بودم،کدامین گناه؟&lt;br&gt;</description>
      <link>http://nedrof.persianblog.ir/post/50</link>
      <author>neda </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=297330&amp;postID=5083550</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-297330.post-5083550</guid>
      <pubDate>Tue, 01 Apr 2003 11:24:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درد و نفرين بر سفر،اين گناه از دست او بود!</title>
      <description>در ابتدای جاده ايستاده بود با چمدانی در دست و کلاهی که از اولين روزی که وارد شهر شده بود بر سر داشت.هيچ وقت روزی را که برایبار نخست پا در دنیای به آن بزرگی گذاشته بود را فراموش نمی کرد.اما باید برمی گشت به خاطر خودش،خاطراتش و از همه مهمتر عشقش.&lt;br&gt;روزهای زندگی در شهر با اینکه بسیار سخت بود،با اینکه او عادت به این همه شلوغی و جنجال نداشت اما آمده بود.آمده بود تا زندگی تازه ای را با چیزهای جدید تجربه کند.&lt;br&gt;نگاهش را به سمت شهر برگرداند،گویی آسمان بی انتها زیر پایش شناور بود.تمام خاطرات از پیش چشمانش گذشت وپرده ای از اشک هاشوری بر آن نقاشی پرنور کشید.&lt;br&gt;دیگر راهی برای بازگشتن و آغازی دوباره در جایی که تلخی ها را به یادش می آورد نبود.&lt;br&gt;آخر چگونه می توانست ب سادگی تمام بی وفاییها را فراموش کند.با اینکه بخشیده بودش، با اینکه از سر گناه روزگار هم گذشته بود اما طعم تلخ شکست چنان فشاری بر دل زخم دیده اش می آورد که جانش را به لبش می رساند.&lt;br&gt;همانجا نشست تا برای آخرین بار قصه ی زندگیش  را مرور کند.&lt;br&gt;روز نخست،روزی که برای اولين بار از پشت شيشه ی شکسته ی پنجره چشمانش را برق نگاهی خيره کرده بود.&lt;br&gt;نگاهی که از همان روز اول آتشی عظيم در وجودش برافروخته بود.قبل ازاين يعنی قبل از آنکه به شهر بيايد هيچ کدام ار آدمهايی که ديده بود به نظرش اینچنين زيبا نبودند.&lt;br&gt;عاشقش شده بود از همان نگاه اول.بعد از آن زندگيش رنگی ديگر گرفته بود،گويی نيرويی عجيب او را برای پيشرفت ورشد به جلو می راند.&lt;br&gt;می خواستش با تمام وجود،پس بهش نزديک شد و ازش خواست،خواست که او را بپذيرد،با او باشد،اما...&lt;br&gt;آنقدر پافشاری کرد،آنقدر اصرار ورزيد و آنقدر التماس کرد تا اينکه توانست دل او را به دست آورد.&lt;br&gt;گويی دنيا را به او داده باشند.چه روزهای زيبايی بود وقتی با هم در شهر قدم می زدند،وقتی از عشق می گفتند و از آينده،از اينکه چه روزهای خوشی را با هم خواهند داشت.&lt;br&gt;اما روزگار چه بازی غريبی دارد....&lt;br&gt;او می خواست بسازد برای کسی که دوستش می داشت،دلش می خواست آنچه را که در توان داشت برای خوشبختی عزيزترين کسش به کار گيرد.&lt;br&gt;پس قصد سفر کرد،اينبار به شهری بزرگترو بعد از يک خداحافظی دردناک برای اولین بار بعد از آشنایی از هم جدا شدند،به هم قول دادند که به یاد هم باشند و تا ابد عاشق بمانند.&lt;br&gt;و رفت باچشمانی بارانی و دلی پر از دلتنگی.رفت برای آینده ای روشن.&lt;br&gt;و با این آرزو که بعد از این همه تلاش و زحمت با کسی که دوستش می داشت زندگی بی دغدغه ای را آغاز خواهد کرد،پس کار کرد و کار کرد.&lt;br&gt;روزی که می خواست برگردد دل در دلش نبود،تمام وجودش چشمی بود که می خواست عشقش را ببیند.&lt;br&gt;وقتی پا بر زمین شهرش گذاشت و دستان او را در دست گرفت فکر نمی کرد که به اين سردی باشد و نگاهی که خورشيدی سوزان بود حال به خاموشی گرائيده باشد.&lt;br&gt;به سختی باور می کرد با خود گفت شايد اشتباه احساس می کنم يا حتی اشتباه می بيند پس گذشت و با خيال عشق پر شور گذشته طعم خوشبختی را زير زبانش مزه مزه می کرد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;چشمانش را باز کرد ديد در کنار جاده نشسته است،باد سرد لرزشی را در درونش انداخته بود،دگمه های کتش را بست و زانوانش را در بغل گرفت،دوباره به شهر نگاهی کرد،چراغ ها يکی بعد از ديگری خاموش می شدند و شهر به تاريکی می گراييد.درست مثل چراغ های امیدش امیدش که کم کم خاموش شدند.&lt;br&gt;طعم گس خوشبختی هيچگاه به يادش نماند،چون ديگر آن دستها و آن نگاه از آن او نبود،چون آن روزهای شيرين ديگر هيچگاه برايش تکرار نمی شد،چون او رفته بود،بدون بر جا گذاشتن نشانه ای،بدون هیچ حرفی،به خاطر چه نمی دانست.&lt;br&gt;التماسش کرده بود،به پايش افتاده بود که تنهايش نگذارد،که اميدش را نا اميد نکند.اما انگار او نمی شنید.دیگر نمی دید کسی را که روزی برایش همه چیز بود به سادگی گذشته بود از تمام با هم بودها،عشق ها و آرزوها.&lt;br&gt;دیگر هیچ کاری از دستش بر نمی آمد.دیگر کار ازکار گذشته بود این فاصله عشقش را ازش گرفته بود.&lt;br&gt;پس دیگر ماندن فایده نداشت باید می رفت ، باید اینقدر دور می شد تا همه چیز و همه کس را فراموش کند. از جایش بلند شد.سوز سرد زمستان تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. برای بار آخر نگاهی به شهر کرد ،شهری که دیگر خاموش خاموش بود ،درست مثل قبرستانی که گویی روحها یش هم مرده بودند.&lt;br&gt;برگشت و به راه افتاد،تصمیم گرفته بود آنقدر برود تا به انتهای جاده برسد،جاده ای که انتهایی نداشت.&lt;br&gt;چمدانش را برداشت،نگاهی دوباره به کلاهش آن یادگار آخرین کرد و آن را به طرف آن دریای خاموش پرتاب کردو &lt;br&gt;فریاد زد:بدرود ای کسی که من برایت می مردم و تو زندگانی من بودی&lt;br&gt;و چه حیف که این زندگانی به باد فاصله ای ویران شد....&lt;br&gt;</description>
      <link>http://nedrof.persianblog.ir/post/49</link>
      <author>neda </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=297330&amp;postID=5083549</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-297330.post-5083549</guid>
      <pubDate>Fri, 28 Mar 2003 18:30:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>باد مارا خواهد برد.!</title>
      <description>صبح ديگری آمده بود،صبحی با شب خود به هر جهت در گذر.&lt;br&gt;آيا اين روز هم تمام خواهد شد ؟ چه دير ،چه پايدار می نمايد،چه ايستا.&lt;br&gt;به زمانه ی غدار اعتماد پايدار ي هم عبث است.&lt;br&gt;به گذشت زمان باید دل داد به این نیز بگذرد.&lt;br&gt;چشمانش به رو به رو دوخته شده بود و گامهایش بی آنکه بدانند به کجا پیش می رفتند.&lt;br&gt;با آنکه چشمانش باز بود اما از دنیای دور و برش هیچ چیز را نمی دید. گویی در دالانی تاریک و بی روزن گام بر می دارد.&lt;br&gt;احسا س سرما می کرد و یک لرزش خفیف در اندامش.&lt;br&gt;آنچه در احساس در شادی و غم در دیدار از قبرستان بر آدمی مستولی می شود!&lt;br&gt;از کیفش سیگاری در آورد و روشن کرد،قطرات باران را باد با شدت بر گونه هایش می نشاند.&lt;br&gt;و او را غرق لذت می کرد.پکی به سیگار زد و دودش را که بیرون می داد گویی تمام غمها یش را از تن خارج می کرد.&lt;br&gt;غرق در اندیشه هایش فقط می رفت.&lt;br&gt;چرا او را می خواست و نمی خواست؟چرا به دستی پیش می کشید و به پایی پس می زد؟&lt;br&gt;چرا وقتی می آمد از او بیزار بود و حالا که رفته بود میل او را داشت؟&lt;br&gt;چندین حس در یک حس بود؟چندین من در یک من؟&lt;br&gt;خدا می داند!&lt;br&gt;من اول او بود ، همو که می گفت،همو که نشان می داد، تورا دوست دارم عشق من.&lt;br&gt;من دوم،همان بود که خودش می دانست،از تو متنفرم غریبه.&lt;br&gt;و من سوم که خود هم نمی دانست،ترا دوست دارم هر که می خواهی باش، دلم پیش توست.&lt;br&gt;آدمها یکی پس از دیگری از کنارش می گذشتند،با نگاهی تحقیر آمیزمگر دختر هم سیگار می کشد؟ چه بی حیا، اما او نه می دید ،نه می شنید، حتی نمی دانست این چندمین سیگار است که کشیده است.&lt;br&gt;روی نیمکتی نشست،و کسی در کنارش،از او چیزی پرسید،خنده ای مسخره و بی موقع،خنده ای بی دلیل،وقتی به حرف دیگران گوش نکنی اما چنین وانمودکنی،جای عکس العمل ها را گم می کنی. این است که خنده و اخم جای هم می آید.از همه بیشتر ،بهت،سنگینی گوش&lt;br&gt;(می شنوی،نمی شنوی) بعد به خود می آیی و معذرت می خواهی. اما هیچ چیز فرق نمی کند. ت. باز خودت را لو داده ای.&lt;br&gt;باز در افکارش غوطه ور می شود اما این بار به اویی که رفت فکر نمی کند . به گذشته به کودکیش اون زمان که تا دلش می گرفت سر بر متکایش می گذاشت و زار زار می گریست.&lt;br&gt;کسی خرده نمی گرفت،کسی نمی گفت که بزرگ شده است و گریه کردن کار آدم بزرگ ها نیست.می گفتند:دلش کوچک است،گنجایش غم را ندارد، انگشتانه ی وجودش به قطره ای غم لبریز می شود و سر می رود، دلش آب انباری نیست که یک جویبار غم بر آن خالی شود و لبریز نشود.دلش شیشه ایست، به تلنگری،به سنگی که از دست یک بچه ی بازیگوش در برود بار شیشه ی دلش می شکند.&lt;br&gt;اما او حالا بزرگ بود ،دیگر دلش انگشتانه ی کوچکی نبود حالا دلی به اندازه ی یک آب انبار داشت که جو یبار غم که هیچ دریای غمم اگر درش سر ازیر می شد،لبریز نمی شد.&lt;br&gt;ولی نمی دانست که چرا این دل دریایی بد جوری هوای گریه کرده است،ذ پس دل به هوای دل داد و زار زار گریست .&lt;br&gt;اشک چشمانش با بارانی که به صورتش می خورد یکی می شد و در یک دگردیسی ناممکن محو می شد.&lt;br&gt;به یاد عروسک حرف بزنش افتاد که چقدر دوستش داشت برایش یک مادر تمام عیار بود اما او لحظه ای را دوست داشت که سینه اش را در دهانش می گذاشت تا به او شیر دهد،یک حس عاطفی شدید، گویی بهشت را زیر پایش گذاشته بودند.اما حال حتی معنی کلمه ی مادر را نیز به یاد نداشت چه برسه به اینکه ب خواهد مادری کند.&lt;br&gt;دل است دیگر حتی به یاد آرزو های خوش و امیدهای دور و دروغ بیدار می شود و شاد می شود&lt;br&gt;آنو قت است که کار از دست می رود و آدمی گویی به یکباره بر می خیزد اما چه حیف که این روشنایی با بر هم گذاشتن پلکها به ظلمت می نشیند.&lt;br&gt;به خودش آمد،باید می رفت.ساعت مچی اش هم مانند ساعت دیواری اتاقش،آنقدر زنگ زده بود ، که دیگر زنگ نمی زد.&lt;br&gt;برخاست پاکت خالی سیگار را در سطلی انداخت و به راه افتاد.&lt;br&gt;سبک سبک،گویی باران تمام گذشته را شسته بود و با خود برده بود،آرامشی عجیب ، لباسهایش خیسه خیس بر تنش چسبیده و لرزش دلپدیری را در وجودش انداخته بودند،گویی که در اوج لذت یک هم آغوشی عاشقانه به سر می برد.&lt;br&gt;دست در کیفش کرد،عینکش را بر چشم گذاشت،می خواست بهتر ببیند، راهی که پیش رویش بود انتهایی نا پیدا داشت، با نفس عمیقی تمام طراوت برگها و خاک باران خورده را در ششهایش ریخت و قدم در راه گذاشت.&lt;br&gt;باید می رفت،ایستادن و به عقب برگشتن جایز نبود.&lt;br&gt;رفت در حالی که زیر لب این شعر فروغ را زمزمه می کرد:&lt;br&gt;گوشواری به گوشم می آویزم &lt;br&gt;از دو گیلاس سرخ همزاد&lt;br&gt;و به ناخنهایم برگ  گل کوکب می چسبانم&lt;br&gt;کوچه ای هست که در آنجا&lt;br&gt;پسرانی که به من عاشق بودند هنوز&lt;br&gt;با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغرشان &lt;br&gt;به چشمها معصوم دخترکی می اندیشیدند&lt;br&gt;که یک شب اورا باد با خود برد.&lt;br&gt;</description>
      <link>http://nedrof.persianblog.ir/post/48</link>
      <author>neda </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=297330&amp;postID=5083548</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-297330.post-5083548</guid>
      <pubDate>Wed, 19 Mar 2003 11:16:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صدای آشنا</title>
      <description>باورم نميشه  دستات توی دست من نباشن&lt;br&gt;رو در و ديوار خونه گرد تنهايی بپاشن&lt;br&gt;تو همونی که می گفتی &lt;br&gt;توی دنيا هيشکی مثل من پيدا نمی شه&lt;br&gt;تو همونی که می گفتی &lt;br&gt;قلبم مال تو باشه واسه هميشه&lt;br&gt;باورم نمی شه چشمات بره مال ديگرون شه&lt;br&gt;با غريبه آشنا شه ،با غريبه مهربون شه&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;پی اسم تو می گشتم ته يه فنجون خالی&lt;br&gt;دنبال يه طرح تازه ،يه تبسم خيالی&lt;br&gt;فنجونای لب پريده،قهوه های نيمه خورده&lt;br&gt;من و عشقی که واسه هميشه مرده&lt;br&gt;دل به عشق تو سپرده&lt;br&gt;فال تو رنگ غريب و گريه های عاشقونه&lt;br&gt;فال من طنين آخرين ترانه&lt;br&gt;رنگ قهوه ای چشمات ،رنگ خوابه&lt;br&gt;که تا شهر بی نهايت من و برده&lt;br&gt;اونی که آخره عشقه&lt;br&gt;اونی که مرز سرابه&lt;br&gt;&lt;b&gt;&lt;p style="text-align: left"&gt;(شادمهر عقيلی)</description>
      <link>http://nedrof.persianblog.ir/post/47</link>
      <author>neda </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=297330&amp;postID=5083547</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-297330.post-5083547</guid>
      <pubDate>Tue, 18 Mar 2003 17:34:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هندسه ی زندگی...</title>
      <description>يکی از دوستان خوبم،خواست تا اين قطعه را اينجا بزارم &lt;img border="0" src="http://www.persianblog.ir/images/smileys/1.gif"&gt;&lt;br&gt;زندگی رياضيات است!&lt;br&gt;خوبی را جمع کنيم.&lt;br&gt;بديها را کم کنيم.&lt;br&gt;شادی ها را ضرب کنيم.&lt;br&gt;غمها را تقسيم کنيم.&lt;br&gt;و عشق را به توان برسانيم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;زندگی را شوخی نگيريد!&lt;br&gt;بچه ها،شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می انداختند وقورباغه ها جدی جدی می مردند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;p style="text-align: left"&gt;لورکا&lt;p style="text-align: right"&gt;&lt;/b&gt;</description>
      <link>http://nedrof.persianblog.ir/post/46</link>
      <author>neda </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=297330&amp;postID=5083546</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-297330.post-5083546</guid>
      <pubDate>Sat, 15 Mar 2003 07:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دردو دل..!</title>
      <description>اسب زبان مرکب راهوار دل نبود.&lt;br&gt;زبان به راه دل نمی رفت،نمی توانست رفتن!&lt;br&gt;کلمات کوچک و حقير هر کدام آبستن يک معنا.&lt;br&gt;غروب نزديک است و شب در راه،شبی تيره يا پر ستاره؟&lt;br&gt;شب ،شب است هرچه که باشد.وسکوت در شب برای آدمهای تنها خوف مضاعف.&lt;br&gt;ولی روشنايی،امنيت دوباره ی خاطر،تلقين امنيت،لختی خود فريبی.&lt;br&gt;اما کجاست روشنايی؟&lt;br&gt;اين هم يک بهانه است.هر بهانه ی کوچک،خود بهانه ی دلکيری های بزرگ.&lt;br&gt;می خواستم درد و دل کنم و از غصه هايم بگويم.اما همان بهتر که اين کيسه ی غم همچنان  بسته بماند.&lt;br&gt;اما گاه است که غصه ها چون آبی که در سماور جوش بخورد،از همديگر بالا ميروند و بر سطح آب قل می خورند.می جوشند ودل می جوشانند.دل وقتی که رو شده است.دست رو است.&lt;br&gt;روی رو .سفره ی دل را که باز جمع می کنی ،چیزی در آن نمانده است.در بی خودی،خودت را لو داده ای.چوت چشمه ای جوشیده ای.چون سماوری سر رفته ای.&lt;br&gt;با این همه غصه ها هستند.هنوز که هنوز سر جایشان.آماس کرده تر، به آب گفته، گویی تازه تر شده اند. با یادآوریشان بیشتر نشده باشند،کمتر نشده اند.انگار که از ابتدا حرفی &lt;br&gt;نزده ای. گويی غمها همانطور تلنبار شده اند.زاد و ولد کرده اند.&lt;br&gt;پس زبان به چه کار گشوده شده بود،به چاره ی کدام درد؟&lt;br&gt;</description>
      <link>http://nedrof.persianblog.ir/post/45</link>
      <author>neda </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=297330&amp;postID=5083545</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-297330.post-5083545</guid>
      <pubDate>Wed, 12 Mar 2003 15:59:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کسی زبان مرا می داند؟</title>
      <description>چاره ای نيست&lt;br&gt;هميشه،جزای عقل را عشق می پردازد!&lt;br&gt;هميشه،عشق آبی نمي سوزد!&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;به ابتدای زمان می نگرم&lt;br&gt;به ابتدای هرچيز&lt;br&gt;ابتدايی ها صميمی ترند&lt;br&gt;لعنت بر هرچه انتهايی است&lt;br&gt;دل من انتهايی است&lt;br&gt;دل من هميشه انتهايی بود&lt;br&gt;دل من بن بستی است&lt;br&gt;که راه زمان را می گيرد&lt;br&gt;آری،من در زهر خندی مسموم مانده ام&lt;br&gt;کسی زبان مرا می داند؟</description>
      <link>http://nedrof.persianblog.ir/post/44</link>
      <author>neda </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=297330&amp;postID=5083544</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-297330.post-5083544</guid>
      <pubDate>Tue, 11 Mar 2003 16:39:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
